عَيْناً فيها تُسَمَّى سَلْسَبيلا

(آیه هجده سوره انسان)

بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه

     سومین نشست مربوط به فلسفه فقه را داریم. در نشست های قبلی فلسفه های مضاف را به صورت کلی مرور و آنها را تقسیم کردیم و تفاوت فلسفه مضاف با فلسفه اولی (مطلق) را بررسی کردیم. فلسفه فقه را هم به طور خاص بررسی و تبارشناسی کردیم. و در پایان تعاریف ارائه شده برای فلسفه فقه را نقد کردیم. کار امروز ما این است که بدانیم فلسفه فقه به چه معنایی است؟ به نحوه ورود به بحث و چگونگی خروج از بحث خوب دقت کنید.

تقسیم دانش‌ها

دانش ها را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد؛ دانش‌هایی که از پیدایش آنها مدتی می گذرد(دانش‌های موجود) و دانش‌هایی که هنوز متولد نشده اند بلکه در آستانه‌ی شکل گیری هستند.

روشهای تعریف یک دانش موجود

    برای تعریف یک دانش چند راه وجود دارد:

  1. ۱٫       تعریف با موضوع

یک راه این است که موضوع آن دانش را پیدا کنند و آن دانش را از طریق موضوعش تعریف کنند. مثلاً وقتی می گویند علم پزشکی علمی است که از بدن انسان صحبت می کند از چنین تعریفی استفاده کرده اند.

  1. ۲٫       تعریف با محمولات

 راه دیگری که برای تعریف ماهیت یک علم وجود دارد این است که آن را از طریق محمولات (یعنی گزاره هایی که در آن دانش وجود دارد) تعریف کنند. مثل اینکه می گویند نحو چه دانشی است؟ فرقش با صرف چیست؟ می گوییم نحو از اعراب کلمه بحث می کند لکن صرف از ساختار کلمه بحث می‌کند.

  1. ۳٫       تعریف با غرض علم

راه سومی که برای تعریف یک علم وجود دارد این است که آن علم را از طریق غرض آن علم تعریف کنند. صاحب کفایه در تعریف دانش اصول فقه می گوید: اصول فقه دانشی است که یا حجت بر فعل مکلف ، کشف حکم می کند یا ما را از سر گردانی خارج می کند . این تعریف از علم اصول، تعریف به غرض می باشد، البته غرض که می گوییم شامل فایده[۱] هم می شود.

    اگر بخواهید این سه مسیر را در یک دانش پیاده کنید – آن هم یک دانش بومی حوزوی مثل اصول فقه –  برای اصول فقه چند تعریف ارائه شده است:

  • ·         مرحوم مظفر در تعریف اصول فقه می‌گوید: علمی است که از ادله چهار گانه بحث می کند حال یا ادله بما هی ادله یا بما هی هی. این تعریف اصول فقه تعریف به موضوع است.  
  • ·         ولی بعضی ها می گویند اصول فقه دانشی است که عهده دار قواعدی است که در استنباط حکم به درد می خورد. قواعدی مثل “الامر ظاهرٌ فی الوجوب” و “النهی ظاهر فی الحرمه”. این تعریف، تعریف کردن اصول فقه با مسائل و محمولات است.
  • ·         اگر گفتیم: اصول فقه علمی است که ما را به حجت می رساند یا در بخش اصول عملیه از سرگردانی خارج می‌کند این تعریف ، تعریف به غرض و فایده است.

معمولاً تعریف دانش‌ها به یکی از این سه راه است . البته منافاتی ندارد که در تعریف، از هر سه روش استفاده شود. ولی این تعریف در دانش های تکوّن یافته خوب است. دانش هایی که در خارج تولید شده‌اند و کتاب هایی درباره آنها نوشته شده‌است اگر چه ممکن است در حال رشد و بالندگی هم باشند ولی به هرحال متولد شده‌اند. دانش‌هایی مثل فقه، اصول، کلام، علوم قرآنی ، تفسیر و … اما فرض کنید دانشی در آستانه تولد و ظهور است و هنوز در ابتدای راه است. در تعریف چنین دانشی-که هنوز متولد نشده تا موضوع و محمول و غرضش مشخص باشد- پیش رفتن بوسیله این روشها ساده نیست.

     در موضوع فلسفه فقه چند احتمال می توان ابداع کرد:

  1. مثلا کسی بگوید موضوع فلسفه فقه شریعت الهی است (شریعت به معنای اعتبارات الهی که بخشی از دین است.)
  2. یک نفر دیگر بگوید موضوع فلسفه فقه ، آن دانشی است که عهده دار اثبات شریعت است. فقه غیر از شریعت است. (تفاوت فقه و شریعت در دو نشست قبلی گذشت.) فقه به عنوان یک دانش، دانشی است که عهده دار اثبات شریعت است. یعنی ما دانشی داریم به نام فقه که دنبال این است تا واجبات ، محرمات ، مستحبات ، مکروهات ، مباحات و احکام وضعیه را پیدا کند و به مکلفین بگوید در این صورت فقه می شود دانش کشف شریعت.
  3.  ممکن است کسی موضوع فلسفه فقه را “استنباط” که همان عملیات فقها است قرار دهد. چون یکی از معانی فقه استنباط است و خیلی وقتها منظورمان از فقه، استنباط است که یک روش و منهج است؛ مثلا وقتی می گوییم: “اصول فقه” منظور از فقه همان استنباط است؛ چون در اصول فقه شیوه ها و قواعد استباط را می خوانیم. در واقع اصول فقه  اصول استنباط است و لذا در علوم قرآن و تفسیر هم مورد استفاده واقع می شود. اصول فقه یعنی اصول استنباط ولو اینکه استنباط یک مسئله کلامی باشد. در مورد فلسفه فقه ممکن است کسی بگوید موضوعش عملیات استنباط است.

کدام یک از این سه سخن  صحیح است؟

اتفاقا در گزاره‌ها و محمولهای فلسفه فقه هم همین احتمالات وجود دارد:

  1. یک نفر بگوید در فلسفه فقه ما از گستره شریعت بحث می کنیم.
  2. یک نفر دیگر بگوید فلسفه فقه همان اصول فقه است.[۲]

روشهای پیشنهادی برای تعریف دانشهای درآستانه‌ی پیدایش

      تعریف دانش های در حال تکوّن و در آستانه ظهور از طریق موضوع و محمول و غرض کار دشواری است. آیا راه جایگزینی داریم؟ بدیلی داریم که از آن طریق دانش های در حال ظهور را تعریف کنیم؟

چند راهکار می توان عرضه کرد:

  1. یک راه این است که وقتی می خواهیم دانش های در آستانه ظهور را تعریف کنیم از تحلیل، واکاوی و باز کردن خود واژه های به کار رفته در دانش مربوطه استفاده کنیم. مثلاً برای تعریف فلسفه هنر، کلمه فلسفه و کلمه هنر را معنا کنیم و از طریق تحلیل این دو کلمه، دانش فلسفه هنر را معنا کنیم. برای تعریف فلسفه فقه نیز باید واژه فلسفه و واژه فقه را معنا کنیم، سپس با ترکیب این دو واژه “فلسفه فقه” را تعریف کنیم.گاهی وقت ها مقایسه این فلسفه با فلسفه های دیگر به ما کمک می‌کند تا این فلسفه را تعریف کنیم.
  2. راه دیگر که در یک مقاله پیشنهاد داده ام -و راه کار  جدیدی هم هست- این است که انسان کاری به واژه و آن سه روش قبلی (تعریف علم به وسیله موضوع و محمول و غرض) نداشته باشد. بلکه ابتدا یک دانش (مانند فقه) را آسیب شناسی کند؛ یعنی ببیند چه کمبودها و چه رخنه هایی در آن دانش وجود دارد؟ سپس قدر مشترک این کمبودها را به دست آورد و دانش جدیدی درباره‌ی آن علم ، که ناظر به آن علم و کمبودهای آن است تعریف کند.

     شما یک نفر را در نظر بگیرید که اصول فقه را خوب خوانده و در آن صاحب نظر است ادبیات رجال و حدیثش هم خوب است فهمش از کلام عرب و متون فقهی نیز خوب است. اما وقتی در مسیر استنباط قرار می‌گیرد و می‌خواهد استنباط کند می بیند یک سری نیازها در استنباط وجود دارد که اینها را در هیچ جا نخوانده است. مثلا راجع به محدوده‌ای که فقیه باید وارد بشود. این سؤال وجود دارد که مثلاً فقیه تا کجا می‌تواند اظهار نظرکند؟ مثلاً این که تهران بلاد کبیره هست یا نیست به مجتهد ربطی دارد یا ندارد؟ حوزه‌ی اظهار نظر مجتهد تا کجا است؟ کار مجتهد مصداق شناسی هم هست یا مصداق شناسی ربطی به مجتهد ندارد؟ مثلا آیا گران شدن قیمت بازار را می توان مصداق یکی از موارد خمس دانست یا نه؟ آیا عیدی‌هایی که دولت در آخر سال می دهد از مصادیق بخشش است تا بگوییم خمس ندارد؟ یا از مصادیق بخشش نیست و در نتیجه خمس دارد؟

      یکی از بزرگان گفت کفیل شدن کراهت دارد ، مثلا کسی زندان است و شما می گویید من او را بر می‌گردانم. ایشان گفتند کفالت کراهت دارد؛ چرا که امام صادق علیه السلام فرمودند: -به این مضمون که- فی الکفاله غرامة و خسارة و ندامة. بنابراین کراهت دارد.

      اولین سوال این است که چه کسی گفته این حدیث از امام صادق(ع) – بما هو مبیّن شریعت- صادر شده است؟ ما در کتاب فقه و مصلحت توضیح داده‌ایم که پیغمبر(ص) و امام (ع) شئون گوناگون دارند. در آن کتاب شئون پیامبر (ص) و امام (ع) تا ۱۲ شأن فهرست شده است. شاید این حدیث از آن جهت از ائمه (ع) صادر شده است که هادی و مرشد هستند. شاید اصلاً طبق این حدیث بتوان فتوا به استحباب ضمانت و کفالت هم داد چون یک بنده خدا را از زندان آزاد می کنید و دل چند مومن شاد می شود.     اینجا بحث فخیمی راجع به شئون حضرات معصومین و نصوص صادره از این شئون مطرح می‌شود. اینکه نشانه های آن شئون چیست، و اصل اولی چه می باشد؟

     آیا اصل اولی این است که هرچه از ائمه صادر شد از حیث مبین شریعت بودن صادر شده است؟ آیا چنین اصلی به نام اصالة التشریع داریم؟ بدون شک ثمره فقهی این بحث کمتر از بحث مفاهیم نیست. کمتر از بحث دلالت صیغه امر بر وجوب نیست. اما در کجا این بحث را بررسی کرده اند؟ بحث این بود که کمبود های یک دانش را جمع می کنیم و دانشی برایش تعریف می کنیم. کمبود در عرصه‌ی استنباط.

     تعریف فلسفه فقه

   فلسفه فقه دانشی است که عهده دار بیان مسائلی است که در استنباط لازم است و در دانش هایی مثل اصول فقه از آنها بحث نشده است. یعنی از طریق تجمیع کمبودهای علم فقه به عنوان فلسفه فقه بحث شود. البته این کار اگرچه کمی غیر علمی است ولی ارزش این تعریف و این کار این است که انتزاعی محض نیست. اینها بحث هایی است که به طور مستقیم در روش استنباط تاثیر می گذارد.

      مطلبی که هفته پیش اشاره کردم روش شناسی فقاهت بود که یکی از مسائل مهم فلسفه فقه به شمار می‌رود. این بحث بحث مهمی است. در بین مدرسان مکاسب و محصلان آن ن آن آمعروف شده است که مرحوم شیخ انصاری به ادله چهارگانه فقه یک دلیل پنجم (انصاف) افزوده است. چنین انتقاداتی از جناب شیخ، نتیجه غفلت ما از روش شناسی شیخ(ره) است. از نظر روش شناسی فقاهت، شیخ(ره) متعلق به مدرسه تجمیع ظنون است، با بازخوانی مؤلفه های روش شناختی مدرسه تجمیع ظنون مشخص می شود که   ایشان هیچ منبغی را به منابع نیافزوده اند.

 


[1]فرق غرض و فایده: غرض فایده مورد نظر است ولی فائده ممکن است مورد نظر نباشد. مثل مادری که با دست هایش روغن بادام برای بچه اش می‌گیرد که بچه بخورد. غرضش از این روغن گرفتن این است که به بچه اش بدهد و بچه بخورد؛ اما ضمناً دستش هم چرب می‌شود. اگر در زمستان باشد به درد او می خورد چون نیاز نیست آن را دوباره چرب کند. این چرب شدن دست در موقع گرفتن روغن بادام، فایده است ولی الزاماً غرض نیست.

 [۲]) بعداً در مورد فرق فلسفه فقه با اصول فقه توضیح خواهیم داد.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید