عَيْناً فيها تُسَمَّى سَلْسَبيلا

(آیه هجده سوره انسان)

جلسه اول فلسفه لغت – ۹۱/۱۱/۱۹ 

دانلود فایل pdf

 

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین…

جلسه کلاس لغت شناسی استاد علی دوست مورخه ۹۱/۱۱/۱۹
موضوعی که بنا است محضر شما مطرح شود روش شناسی آشنایی با لغت و متون لغوی است. و مصطلح متأسفانه در فارسی اصطلاح ثابتی در این باره نداریم و حتی ظاهرا در عربی هم نداریم اما در لاتین اصطلاح دارد «متدلوژی ترمینولوژی ». یعنی روش شناسی لغت شناسی، اهمیت و جایگاه این بحث در صحبت دوستان ما بود، به همین خاطر من عبور می‌کنم از این بحث چون آن‌چه پیش رو داریم فراتر از تحمل یک جلسه است و بنا داریم انشاء الله در همین جلسه این بحث تمام شود این بحث در فلسفه لغت جای می‌گیرد و فلسفه لغت هم از مقدمات فهم صحیح دین است و از مقدمات اجتهاد صحیح است آن هم نه فقط در فقه بلکه در تفسیر در کلام در هر دانش مرتبط با دین، آشنایی با فلسفه لغت لازم است که بحث روش‌شناسی لغت یکی از مصادیقش است. این نکته را هم عرض کنم که، ما قبلا در بحث خارج فقه بحثی را داشته ایم راجع به همین موضوع نسبت به آن‌چه که محضر شما امروز مطرح می‌کنم نسبت عام وخاص من وجه است به همین خاطر بحث‌های مشترک هم زیاد می‌بینید، هر چند برخی اضافات اینجا است و آن‌جا نیست و بالعکس، یعنی می‌خواهم عرض کنم این دو مکمل همدیگر است به هر حال فهرست وار ۱۱ نکته را مطرح می‌کنم.
۱- اولین نکته در استفاده از لغت « لزوم گسست معنا از داعی، لزوم پرهیز از آمیخت مصادیق یک معنا و چند معنا برای یک لفظ، لزوم گسست موضوع‌له از مستعمل فیه لزوم گسست معنا از مورد استعمال» اگر کسی بخواهد دقیق باشد باید چهار شماره بزند ولی ما چون دیدیم این‌ها از یک سنخ هستند گفتیم یک شماره بزنید.
با چند تا مثال بحث را روان و کاربردی کنیم؛ یادتان هست در بحث همزه ابن هشام در مغنی می‌گفت فصل: قد تخرج الهمزة عن الإستفهام الحقیقی و ترد للثمانیة معان… أحدها التسویة، الثانی الإستفهام الإنکاری، الثالث الإستفهام التوبیخی… گاهی همزه از معنای حقیقی خارج می‌شود و برای ۸ معنای مجازی می‌آید یکی از آن‌ها تسویه است ـ سواء علیهم أستغفرت لهم أم لم تستغفر لهم ـ دوم استفهام انکاری سه استفهام توبیخی چهار تقریر پنج تعجب شش تحکم هفت چی هشت چی… این جمله یک آمیخت ناصحیحی در آن است جناب ابن هشام بین معنا و داعی اشتباه کرده است استفهام کی گفته ۸ تا معنای مجازی دارد؟ می‌دانید درستش چیست؟ همزه یکی از معانی آن تسویه است بگو مجازی مخالف نیسیتم معنای دیگر همزه استفهام است یعنی طلب فهم و این طلب فهم به انگیزه‌های مختلفی است مثلا گاهی من استفهام می‌کنم چون واقعا نمی‌دانم ولی گاهی استفهام می‌کنم تا طرف اقرار کند، این به این معنا نیست که همزه از معنای خودش خارج شده است قاضی وقتی به متهم می‌گوید آیا تو فلانی را کشتی بر یک وقت واقعا می‌خواهد بفهمد ولی یک مرتبه واقعا می‌خواهد اعتراف بگیرد که آیا تو مثلا فلانی را کشتی بر می‌تواند به انگیزه فهم باشد و می‌تواند به انگیزه اقرار گرفتن باشد، نه اینکه این‌ها قسیم یکدیگر باشند و لذا اگر استاد دقیقی باشد آن‌جا شاگرد را مطلع می‌کند یا اگر شاگرد تیزی باشد سؤال می‌کند آن معنایی که ابن هشام می‌شمرد این‌ها قسیم همدیگر نیستند یعنی ممکن است انسان هم تعجب کند و هم بخواهد اقرار بگیرد در حالی که وقتی معانی را شماره می‌زنید باید قسیم هم باشد این بر‌می‌گردد به « خلط معنا و داعی» مثلا وقتی شما به طرف مقابل می‌گویید بزن صورت را هم جلو می‌برید ـ إضرب ـ این معنایش چیست؟ آیا معنای اضرب فرق کرد، در دعوا صورت خود را جلو می‌آورد و می‌گوید بزن این یعنی تو جرأت نداری به من بزنی اگر بزنی پدرت را در می‌آورم نه اینکه معنای «اضرب» شده «اخرجت ابیک»! پدرت را در می‌آورم ، کسی بنویسد که یکی از معنای اضرب اُخرج ابیک است این خلط بین معنا و داعی است.
بعضی وقت‌ها است که مصادیق یک معنا به جای چند معنا به کار می‌رود به عبارت دیگر لفظ یک معنا دارد آن‌هایی که به عنوان معنای دوم و سوم و چهارم می‌نویسند این‌ها مصادیق همان معنای اول هستند ولی خوب گاهی چون دقت نمی‌شود چند معنا توهم می‌شود و این‌ها در استفاده‌های فقهی و غیر فقهی خیلی تأثیر دارد، شما الان تاج العروس را نگاه کنید در آن‌جا دارد که عین بیش از صد معنا دارد ابن منظور در لسان نگاه کنید برای عین سی و چهار معنا می‌شمارد در طلبه‌ها معروف شده است که لفظ عین هفتاد معنا، هفتاد و دو معنا دارد البته این عدد دقیقی نیست، ابن فارس را ببینید می‌بینید نوشته اصل واحد یعنی یک معنا دارد ایشان معنای چشم را به خاطر اینکه چشم در بدن عضو شریف است معنای اصلی گرفته و بقیه معانی را گفته من الباب ایضا من الباب ایضا … می‌خواهد بگوید همه به این معنا بر می‌گردد اگر بخواهیم به یک اصطلاح تبدیل کنیم: « آمیخت و خلط مصادیق یک معنای جامع با معانی متعدد» یعنی مصادیق یک معنا به عنوان چند معنا به کار رفته است. ثمره‌اش اینجاست که اگر کسی معنای جامع را پیدا کند اگر در آیه‌ای و یا روایتی آمده بود معنای جامع را پیدا می‌کند و نمی‌گوید مشترک لفظی است، حقیقت و مجاز است و…
یکی هم « لزوم گسست موضوع له از مستعمل فیه» معنای حقیقتی از و مجاز است.
یک آمیخت دیگر هم هست « خلط معنا با مورد استعمال» مثال بزنم: یادتان است ابن هشام در مغنی می‌گفت اگر بگوید « تزوج هندا أو أختها» با هند یا خواهرش ازدواج کن می‌گفت او به معنای تخییر است ولی اگر گفت: «تزوج هندا أو زمیلتها» با هند یا با هم‌کلاسی او ازدواج کن می‌گفت اباحه است لذا دو تا معنا برای أو درست کرد للإباحة للتخییر می‌دانید که در تخییر جمع دو طرف نشاید ازدواج یک دختر با خواهرش درست نیست لذا تخییر است اما اباحه جایی است جمع هر دو ممکن است یک کسی با خانم هند و هم‌کلاسی او ازدواج کند اگر خواهرش نباشد آن‌جایی که جمع ممکن نباشد تخییر وگرنه اباحه آیا این درست است که کسی بگوید او دو معنا دارد اباحه و تخییر، یا نه أو در دو مورد استعمال شده است وگرنه معنای أو در هر دو یکی است أو برای تردید یا أحد الشیئین وضع شده است وگرنه ما از خارج می‌فهمیم نه أو حالا اگر دین ما می‌گفت جمع بین دو خواهر جایز است دیگر تخییر و اباحه نداشتیم بعضی‌ها در حروف جاره همین را می‌گویند، می‌گویند حروف این‌ مقدار معنا ندارد این‌ها مورد استعمال است. ابن هشام دو جا حس و ضمیر ناخودآگاهش او را باخبر کرده است یکی در بحث «قد» است و یکی در همین بحث «أو» وقتی ۱۲ معنا برای أو می‌آورد بعد می‌گوید این‌ها همه معنای أو نیست أو یکی دو معنا دارد یکی تردید دیگری اضراب بقیه از قرینه مقامات مورد استعمال به دست می‌آید این را در أو و قد می‌گوید ولی چون برایش صاف نشده بود قراری در مغنی برای این کار ندارد.
وقتی کسی مطلبی را خوب بفهمد آن را مبنا قرار می‌دهد ولی اگر کسی چیزی در ذهنش است ولی هنوز به قرار نرسیده است یک جایی استفاده می‌کند و جایی غفلت می‌کند.
۲- در این که استعمال علامت حقیقت است یا نه باید به نظریه رسید. وقتی می‌خواهند یک معنا را برای یک کلمه ثابت کنند به چند استعمال تمسک می‌کنند مثلا یک کسی ادعا می‌کند که «لعن» دال بر حرمت نیست در احادیث آمده است که کسی فلان کار را بکند ملعون است یا لعن الله فلان فلان کسی که تنها مسافرت کند تنها غذا بخورد لعن الله بحثی است که آیا لعن دال بر حرمت است اگر جایی در روایت نیامده بود فلان چیز حرام است ولی آمده بود که اگر کسی فلان کار را مرتکب شد ملعون است می‌توانیم بگوییم که این کار حرام است و الا کار حلال را که خدا فاعلش را لعن نمی‌کند، بزرگانی قائلند که لعن دال بر حرمت نیست و سند خود را در این ادّعا، چند حدیث قرار می‌دهند که در آن واژه «لعن» به کار رفته و دلالت بر حرمت ندارد. در مقابل بعضی‌ها جواب می‌دهند که استعمال دلیل بر حقیقت نیست استعمال اعم از حقیقت و مجاز است من در این‌جا نمی‌خواهم بگویم کدام یک از این دو نظریه درست است آیا استعمال علامت حقیقت است یا نیست؟ ولی این را می‌خواهم بگویم که یک متفکر در ارتباط با لغت باید در این مسئله مجتهد باشد الان کاری که گفتم بعضی‌ها در لعن کرده‌اند بر کدام مبنا درست است؟ بر مبنایی که استعمال علامت حقیقت است اما برای کسی که می‌گوید اعم است این‌ها به درد نمی‌خورد در فقه هر دو سه هفته یکبار یا ماهی یکبار درگیر این مسائل می‌شود البته خود ما معتقدیم استعمال نه مطلقا علامت حقیقت است و نه مطلقا نیست؟ اگر یک واژه‌ای یا ترکیبی مثل لعن الله بدون قرینه معنایی را برساند و تکرار شود (مثلا ۸ مورد ۹ مورد ۱۰ مورد) می‌توان آن استعمال را علامت حقیقت دانست ولی اگر کسی بگوید لعن یکی از معانیش کراهت است بعد به دو مورد سه مورد تمسک کند این انسان را به قرار نمی‌رساند. در این‌که استعمال علامت حقیقت است یا نیست یا تفصیل در مسأله باید داد، یکی از بایسته‌های لغت شناسی است که مجتهد به معنای اعم در فقه و غیر فقه به این نیاز دارد و الا مقلد می‌شود.
۳- وحدت ماده دلالت بر وحدت معنا و اتحاد در همه لوازم و احکام ندارد. چند وقت پیش بحثی داشتیم در خارج فقه در یک روایتی آمده بود که اگر اهل را بدعت دیدید ـ باهتوهم ـ کجا خواندید؟ در مکاسب محرمه در بحث کذب شیخ می‌آورد ـ باهتوهم ـ یعنی تهمت به آن‌ها بزنید. این‌که درست نیست ما به اهل بدعت که هیچ به ابلیس هم نباید تهمت بزنیم به صدام هم نباید تهمت بزنیم این بد است درست نیست تهمت خط قرمز است. مرحوم مجلسی در مرآة العقول می‌فرماید: ممکن است بلکه ظاهر این است که باهتوهم یعنی مبهوتشان کنید یعنی این قدر جواب و جوابیه و ردیه یا مبارزه منفی یا حتی در موارد لازم با قوت قهریه با آن‌ها رفتار کنیم که مبهوت شوند ایشان می‌فرماید الزامهم بالحجج القاطعة و جعلهم متحیرین با حجج و استدلال‌های قاطع این‌ها را مبهوت و مبکوت کنید و متحیر کنید کما قال تعالی؛ «فبُهتِ الذی کفر» بهت با باهتوهم یک ریشه هستند ریشه‌ی آن ب هـ ت است ایشان می‌فرماید بهت الذی کفر یعنی مبهوت شد وقتی او گفت: من خدا هستم پیامبر زمان در جوابش فرمود: تا امروز خورشید از مشرق به مغرب می‌رفته مگر خدا نیستی از فردا اعلام کن از مغرب به مشرق بیاید «إن الله یأتی بالشمس من المشرق الی المغرب فأت بها من المغرب الی المشرق» این بنده‌خدا مثل بادکنک پر از بادی که یه سوزن به آن بزنند خالی شد خشکش زد چی بگوید اگر می‌گفت باشه خوب فردا صبح رسوا می‌شد بگوید خورشید حرف مرا گوش نمی‌کند من قدرت دارم او گوش نمی‌کند این هم که نمی‌شد… یک لطیفه‌ای بگویم سال اولی بود که من آمده‌ بودم قم ۵۴ بود یادم نمی‌رود کنار حرم با استاد منطقمان که هنوز هم هستند اشکالی کردم کسی در ذهن ما انداخته بود اشکال خیلی قدیمی است که آیا خدا می‌تواند دنیا را در تخم مرغ بکند بدون اینکه تخم مرغ بزرگ شود یا دنیا کوچک شود مگر نمی‌گویید إن الله علی کل شیء قدیر خوب این هم شیء ایشان یک فکری کرد، گفت خدا می‌تواند ولی آن نمی‌شود به ایشان گفتم خوب استاد مثل این است که من بگویم یک سنگ سیصد کیلویی را می‌توانم بلند کنم ولی آن بلند نمی‌شود واقعا الان هم فکر می‌کنم می‌بینم نقض خوبی است البته جوابش این است که قدرت و عجز از باب ملکه و عدم است و به محالات تعلق نمی‌گیرد بعضی از قضایا امتناع و امکان از خودش به دست می‌آید به اصطلاح قضیه‌ این همان است یا «توتولوژی» از این مدل ما زیاد داریم در بحث نجاست اهل‌کتاب بعضی گفته‌اند که نصارا در قرآن جزو من الذین اشرکوا هستند از آن طرف هم داریم که کل مشرک نجس پس نصارا نجس هستند قیاس این‌چنینی درست می‌کنند. حد وسط در صغری من الذین اشرکوا است و در کبری کل مشرک است ببینید این دقت سوم می‌رساند که و لو الذین اشرکوا یعنی المشرکون ولی اگر در یک دلیلی حکم بر یک مشرک پیاده شد نمی‌شود بر الذین اشرکوا پیاده کنیم که این خیلی در فقه مهم است البته این کاری به بحث اشتقاق ندارد یعنی مجموعه الذین اشرکوا با المشرکون نباید با هم مقایسه شود. در روایات وارد شده که قبول ولایت ظالم حرام است حالا اگر گفتند کسی که گناه می‌کند من الذین ظلموا است آیا می‌شود بگویید: پس قبول ولایت از هر گنه کاری حرام است؟ خیر! پس وحدت مبنا و ماده دلالت بر وحدت معنا نمی‌کند چنان که دال بر وحدت لوازم و احکام نیست. مثال دیگری بزنم چند روز پیش یکی از اساتید درس خارج برگه‌ای از درس خارجشان را دادند به اینجانب که ملاحظه کنم. ایشان در آن‌جا ادعایشان این بود که صدقه قصد قربت می‌خواهد و کفاره هم چون صدقه است قصد قربت می‌خواهد این بحث مهمی در فقه است وقتی که انسان کفاره می‌دهد باید قصد قربت کند؟ مثل نماز است یا اگر قصد قربت هم نداشته باشد کافی است مثل کسی که به زور از او کفاره بگیرند اگر بگوییم کفاره قصد قربت نمی‌خواهد راحت می‌شود ولی اگر گفتیم قصد قربت می‌خواهد اینجا مشکل می‌شود ایشان ادعایشان این بود که الکفارة صدقة و کل صدقة یحتاج الی قصد القربة فالکفارة تحتاج الی قصد القربة قیاس شکل اول برای این‌که ثابت کند الکفارة صدقة به این حدیث اشاره کرده بود که امام فرمودند ـ تصدّق علی ستین مسکیناً ـ به شصت فقیر صدقه بده‌، آیا این استدلال درست است؟‌ اگر این‌طور که ایشان گفته در ادله داشتیم درست بود ولی از تصدق علی ستین مسکینا ما انتزاع کنیم که الکفارة صدقة و تمام احکام کفاره را به صدقه دهیم این از همان خلط‌ها است البته در خصوص این مثال و مورد روایات دیگری داریم که الکفارة صدقة یعنی این باحث محترم به آن ادله می‌تواند تمسک کند نه ادله‌ای که می‌گوید تصدّق علی ستین مسکینا،
تصور عمومی این است الذین اشرکوا با مشرکون فرقی ندارد؟ مثلا اگر یک حکمی تعلق گرفته بود به اکراه آن را سرایت به کره بدهیم آقای خویی اینگونه کرده‌اند یا از کره بزنیم به اکراه این درست نیست ثلاثی مجرد را نباید با ثلاثی مزید مقایسه کرد. اینکه باب افعال معنایی اضافه می‌کند با آن کاری نداریم یک لوازمی گاهی بر مشتقات بار می‌شود که بر هم‌خانواده آن بار نمی‌شود.
۴- لزوم شناخت مصطلحات هر علمی بلکه هر بابی از یک علم بلکه هر شخصی و جریانی. در باب نماز می‌گویند اگر کسی شک کرد بین ۳ و ۴ بنا را بر اکثر بگذارد این را داشته باشید در باب وضو می‌گویند اگر کسی وضو گرفته و شک دارد که وضویش باطل شده است می‌تواند نماز بخواند این دو هر دو مگر برای فقه نیست؟ باب وضو، باب نماز ولی معنای شک در آن‌جا با آن‌جا فرق دارد شک در باب شکیات یعنی پنجاه پنجاه همان که در منطق به آن می‌گویند شک ولی در باب وضو در باب حجج خیلی وقت‌ها وقتی می‌گویند شک یعنی عدم حجت، عدم یقین بنابراین اگر کسی صبح وضو گرفته است و الان هشتاد درصد احتمال بطلان وضو می‌دهد بیست درصد بلکه بیشتر (بعضی گفته‌اند اطمینان هم به درد نمی‌خورد) نود و نه درصد احتمال بطلان می‌دهد و یک درصد احتمال عدم بطلان وضو می‌دهد را نیز شک می‌گویند لذا می‌تواند با همان وضوی صبح نماز بخواند مگر هر دو فقه نبود اما دو معنا اراده می‌شود باب نماز یعنی تساوی طرفین سایر ابواب نه. ممکن است مصطلحات منطق با فقه فرق کند بلکه هر بابی از یک علم، بلکه هر شخص و جریانی! آن‌ها که نظریه‌پرداز و نو آور هستند اصطلاح خلق می‌کنند که یکی از کارهای بسیار مهم است در دنیا کسانی که خالق اصطلاح علمی باشند گاهی رتبه دانشگاهی آن‌ها از یک مربی به استادیاری ارتقاء می‌یابد، از استادیاری به دانش‌یاری از دانش‌یاری به استاد از استاد به استاد تمامی و استاد ممتازی برای خلق یک اصطلاح چون می‌گویند خلق یک اصطلاح! به پیشرفت دانش خیلی کمک می‌کند مثلا اولین باری که کسی گفت اصل مثبت این کلمه خیلی معنا دارد یا اولین کسی که گفت استصحاب، برائت ممکن است بعضی‌ها اصطلاح خلق می‌کنند اگر کسی خواست آثار این‌ها را بفهمد و قضاوت کند باید با اصطلاحات آن‌ها آشنا باشد در شرع می‌شود حقیقت شرعیه که شارع مقدس به عنوان یک شخص یا یک نهاد گاهی وقت‌ها اصطلاح دارد و باید اصطلاحاتش را شناخت عبارتی است از ابن فارس که می‌گوید: «عین» أصل صحیح یدل علی معنی «واحد»، کسی که ناشی باشد و تازه از علم صرف خارج شده باشد به آن کتاب حاشیه می‌زند می‌گوید: «عین» که صحیح نیست «عین» اجوف یایی است در جواب می‌گوییم: آن‌چه که ابن فارس می‌گوید یک اصطلاح است و آن‌چه که شما می‌گویید اصطلاح دیگر است مثلا استصحاب در قدیم آن‌چه که در رسائل خوانده می‌شود نبوده است مثال دیگر اسم مصدر است به ما یاد داده‌اند که اسم مصدر نتیجه مصدر است در حالی که اسم مصدری که نحو می‌گوید با اسم مصدر که نتیجه مصدر است فرق دارد و تعجب از این است که برخی ادبای ما که حرفهایی در ادب دارند اشتباه کرده‌اند. من در یک موقعی فکر می‌کردم چطور این‌طور شده است؟ رسیدم به اینکه استاد سیوطی، در درس خارج بوده است و استاد در درس خارج مطابق اصطلاح اصول فقه مصدر را به معنای نتیجه مصدر می‌گیرد، در علم اصول نتیجه مصدر را اسم مصدر می‌گویند بعد ایشان درس خارجش تمام می‌شود و ساعت بعد سیوطی دارد ابن مالک می‌گوید و لاسم مصدر عمل… شاگرد می‌پرسد اسم مصدر چیست؟ او حرفی که در یک ساعت قبل در درس اصول شنیده است به شاگرد می‌گوید اسم مصدر نتیجه مصدر است مثل غُسل و اغتسال وضو و توضی… این شخص اصطلاح را از یک دانش کوچ داده به دانش دیگر از اصول برده به نحو و بالعکس که یک شلوغی درست می‌شود و آمیخت ناصحیحی رخ می‌دهد!
۵- لغت موضوعیت ندارد عرف معیار است و عرف معیار متفاوت است گاه عرف صدر اسلام و گاه غیر آن است. این را توجه دارید که اگر به لغت یا متون لغوی مراجعه می‌کنیم می‌خواهیم در واقع معنای کلمه را بفهمیم یک واژه‌ای در گلستان سعدی به کار رفته است و معنای آن را نمی‌دانید می‌روید به لغت‌نامه دهخدا مراجعه می‌کنید سعدی یک عرف است که واژه را در گلستان به کار برده است در واقع شما کار به لغت ندارید کار به عرف دارید راهی برای فهم معنای عرفی جز مراجعه به لغت نامه نداریم بله یک مرتبه بین مردم می‌رویم. شما در یک تحقیق در رابطه با حدیث یا آیه به کتاب خلیل، ابن منظور، فیروز‌آبادی یا راغب مراجعه می‌کنید آیا برای حرف این‌ها موضوعیت قائلید یا این‌که می‌خواهید معنای عرف را بفهمید؟ لغت موضوعیت ندارد عرف معیار است یکی از راه‌های معنای عرفی همین مراجعه به متون لغوی است یعنی استفاده ابزاری و آلی از متون لغت است لذا اگر معنای عرفی را بدانیم کاری به لغت نداریم پس آن‌چه معیار است عرف است اینجا یک سوال پیش می‌آید عرف معیار چه عرفی است؟ در آیات و روایات عرف معیار صدر اسلام است اول مکاسب بیع شیخ می‌فرماید: البیع کما فی المصباح «معاملة مال بمال» و آن‌جا بحث می‌شود اگر کسی حق را بفروشد چی؟ امروزه می‌گویند حق امتیاز یا امتیاز فلان چیز را فروخت، جمع زیادی می‌گویند این بیع نیست امتیاز که مال یا عین نیست در حالی که باید عین باشد اما بعضی‌ها اشکال کرده‌اند که نه ما امروزه به راحتی به این‌ها بیع می‌گوییم این استدلال درست است یا غلط؟ غلط است و ما در جای خودش اثبات کرده‌ایم که فروش امتیاز اشکالی ندارد ولی این استدلال که عرف الان را نگاه کنیم غلط است عرف زمان صدور شریعت زمان تشریع یعنی زمان پیغمبر یا زمان بیان شریعت ما زمان پیغمبر را عصر تشریع گفتیم و البته زمان بیان شریعت هم هست ولی تا زمان غیبت امام را عصر بیان شریعت می‌گوییم در این ارتباط فقه و عرف را ببینید.
۶- تاریخ حدوث معنا شناخت اصل کوچیده از آن تا کوچیده به آن (منقول عنه و منقول الیه). چند وقت قبل یکی از فضلای حوزه مصاحبه‌ای داشت با یکی از فصلنامه‌ها و آن‌جا گفته بود به نظر ما اذان در نماز واجب است بعد استدلال کرده بود به حدیث معروف «وجب الأذان» که در روایات هست گفته بود که اعراض مشهور را هم قبول نداریم که مشهور فتوا به وجوب اذان نداده است (گرچه در پرانتز بگویم که اقامه خیلی دلیل وجوبش قوی است بخصوص مغرب و صبح و بخصوص صبح بنده خودم احتیاط می‌کنم بخصوص صبح و فضیلت اذان و اقامه را هم می‌دانید) اشکال این حرف به نظر شما چیست؟ اصلا وجب یعنی ثبت مشروع است مستحب هم مشروع است ما در روایات وجب را به معنای ثبت خیلی زیاد داریم در مقابل غیر ثابت یعنی غیرمشروع بله اذان ثبت اگر ثبت بود اشتباه نمی‌کرد ولی این خیلی مورد دارد اگر من و شما بگوییم کراهت چی می‌فهمیم مرجوحیت ترک ولی اگر در کلام امام علیه السلام یا در کلام قدمای اصحاب یکره دیدید حمل بر کراهت نکنید بعضی‌ها گفته‌اند که حمل بر حرمت می‌کنیم یعنی یک معنای عام می‌گیرند که این هم غلط است ولی آرام آرام از اواخر قرن پنجم به بعد رایج شده است که کراهت به معنای مکروه است لذا شما یکره را در مقنع صدوق ببینید با ریاض سید علی ببینید با هم فرق دارد و این بسیار می‌شود مثال به آن زد و یک دفتر بزرگی در حدود ۳۰ سال مثال‌های مختلف برای آن جمع کرده‌ام. می‌گویند: «فکر ساعة خیر من عبادة سنة» ساعة را می‌بینیم به ساعت فعلی معنا می‌کنند در حالی که ساعت یعنی لحظه ظاهرا تا زمان ابن اثیر به این معنا بوده است بعد آرام آرام که ساعت درست شد و زمان بندی شد این به کار رفت. لفظ متفاوت است.
۷- مؤلفه پژوهی شمارش عناصر. بعضی مفاهیم هست که اگر بخواهیم یک تعریف خوبی از آن‌ها ارائه دهیم نمی‌شود تنها راه تعریف این‌ها این است که عناصری که در این تعریف دخالت دارد ردیف کنیم من در کتاب فقه عرف می‌خواستم عرف را معنا کنم و باید معنا می‌کردم،‌ معمولا در بازار می‌گویند عرف به معنای مردم که این خیلی غلط است که عرف به معنای مردم باشد اصلا می‌گویند عرف الناس عرف یعنی عادة خوب عادت یعنی چه؟ عرف یعنی آن‌چه مردم با آن سیر می‌کنند این نشد معنای عرف این شد بازی با الفاظ شما اگر توانستید اگر کسی بخواهد موفق باشد باید مؤلفه‌های دخیل در آن واژه را پیدا کند مؤلفه پژوهی عناصر شماری وقتی می‌گوییم فلان چیز عرف است اولا عرف به چیزی می‌گوییم که استمرار داشته باشد یعنی در عرف یک نوع استمرار خوابید است تکرار خوابیده است اگر کسی بگوید: عرف فلانی این است وقتی گفتیم از کجا می‌دانید می‌گوید یکبار این کار را دیدم بعد شما می‌گویید که یکبار که عرف نمی‌شود جلوتر می‌رویم می‌بینیم که عرف آن است که حالت قانون نداشته باشد اگر چیزی حالت قانون داشت اصطلاحا عرف نمی‌گویند عرف قضایی را شنیده‌اید؟ عرف قضایی یعنی چیزی که در آیین دادرسی رسما نیامده است ولی قضات مراعات می‌کنند اگر در آیین دادرسی رسما آمده باشد به آن قانون می‌گویند ولی اگر شکل مدون پیدا نکرده باشد به آن عرف می‌گویند لذا یکی از عناصر دخیل در عرف این است که حالت قانون به خود نگرفته باشد. عرف قضایی در آیین دادرسی به شکل قانون نیامده است ولی قضات و دادرسان عمل می‌کنند ولی قانون نه رسما در آیین‌دادرسی یک کشوری منعکس می‌شود. این بحث هم فقه و عرف ببینید بعضی‌ها نسبت به این روش موافقند و برخی مخالف آن‌جا مثال‌هایی دارد که به شما کمک می‌کند.
۸- معنای واژه در لاک خودش تا در یک ترکیب. برایتان مثالی بزنم: «ارض» یعنی زمین، اگر شما گفتید: فلانی روی زمین نشسته بود، برای پاک شدن کفش می‌شود روی زمین راه رفت، باید روی زمین سجده کرد یا آن‌چه که زمین برویاند، اگر گفتیم فلانی روی زمین نشست یعنی چه؟ یعنی مثلا روی مبل ننشست اگر الان یک نفری وارد کلاس شود و بگوید که آقایان روی زمین نشسته بودند استاد روی صندلی هیچ‌ وقت کسی پیدا نمی‌شود بگوید که این زمین یعنی آن لاشه زمین موکت‌ هم نداشت آقایان روی خاک نشستند روی زمین و لو قالی باشد باز هم صدق می‌کند که زمین است. البته که قبلا صندلی و مبل و این‌ها مد نبود وقتی می‌گفتند فلان عالم روی زمین می‌نشست یعنی زمین لخت اتاقش فرش هم نداشت اما امروزه وقتی می‌گویند روی زمین نشست همه جا مبل است فرش است اصلا زمین با فرش هم باشد می‌گویند زمین، زمین یعنی غیر صندلی غیر مبل. ولی آن دوم که اگر کسی روی زمین راه برود کفشش پاک می‌شود. هیچ‌ وقت کسی که روی قالی راه برود به او نمی‌گویند روی زمین راه رفتی، می‌گویند روی قالی راه رفتی، برو بیرون و روی زمین راه برو آن‌جا زمین را به معنای غیر فرش، غیر مفروش است. (البته اگر آسفالت باشد چون بعضی‌ وقت‌ها می‌گویند آسفالت پاک نمی‌کند ما معتقدیم که آسفالت پاک می‌کند چون در جمله هر کسی بر روی زمین راه برود کفشش پاک می‌شود مرادش زمین لخت نیست بلکه زمینی است که مردم بر روی آن راه می‌روند. دیدم بعضی از آقایان اخیرا همین فتوا را دارند) پس اگر روی فرش راه برود یا جایی که رختخواب و تشک پهن است روی آن‌ها راه برود بعد بگوید که کفش من پاک شد صحیح نیست. باید بروی روی زمین راه بروی البته ما زمین لخت نمی‌فهمیم بنابراین اگر زمین موزاییک باشد، سرامیک باشد می‌فهمیم. اما مثال سوم الأرض أو ما أنبتت الأرض خود زمین فهمیده می‌شود مخصوصا به قرینه ما أنبتت الأرض که از زمین موزاییک و کاشی و سرامیک که گیاه نمی‌روید آن‌جا بله وجه زمین ملاک است زمین اگر موزاییک باشد، قیر روی آن ریخته باشد نمی‌شود تیمم کرد. ببینید واژه ارض وقتی در لاک خود است یک معنا دارد ولی وقتی در تراکیب مختلف قرار می‌گیرد ترکیب یعنی مدالیل تصدیقی فرق می‌کند ثمره‌اش هم در فقه مثال زدم.
۹- خلط ذهنیت از یک زبان به زبان دیگر: توضیح می‌دهم ید ترجمه‌اش به فارسی دست است رجل به معنای پا است لبس یعنی پوشیدن شما الان از هر فاضل حوزوی سوال کنید ید را برای شما دست معنا می‌کند یا دست را معادل سازی می‌کند به ید رجل را پا، لبس را پوشیدن نگاه کنید لغتنامه‌های عربی به فارسی و فارسی به عربی ولی معنای دقیق دست در عربی این نیست انگشتان تا مچ دست را در فارسی می‌گویند دست یا می‌گویند بخشی از دست؟ می‌گویند بخشی از دست، از انگشتان تا مچ دست را جزء ید می‌گویند دست را از بازو تا سر انگشتان می‌گویند بقیه می‌شود جزء دست در پا فارسی همین‌طور است، از ران تا سر انگشتان را پا می‌گویند هر کجا که دست بگذارید می‌شود جزء پا نه کل پا در حالی که در عرب از انگشتان تا مچ را حقیقتا ید می‌گویند علاوه بر اینکه از مچ تا بازو را نیز ید می‌گویند این دقت کجا ثمره‌اش ظاهر می‌شود در روایت آمده ۵۰۰ دینار برای ید و ذهن ما فارسی است اگر ید ۵۰۰ دینار است خوب این بخشی از ید است باز هم ۵۰۰ دینار بعد کسی بنویسد ید با جزء الید یک دیه دارد چون از بازو قطع کند ۵۰۰ دینار یا ۵۰ شتر از مچ دست هم قطع کند ۵۰ دینار؛ ید در عرب به جزء و کل اطلاق می‌شود نه اینکه ید کل و این‌ قسمت جزء باشد آن را حقیقتا می‌گوید ید نه از باب لفظ اطلاق کل بر جزء بلکه از باب اطلاق لفظ خودش بر خودش رجل هم همین‌ طور است در روایات داریم لبس طلا حرام است لبس طلا برای مرد حرام است و بعد آقایان می‌گویند اگر کسی انگشتر طلا دست کند حرام است یا دندان طلا برای زینت بگذارد حرام است بعد سوال پیش می‌آید که در روایت لبس آمده است و لبس یعنی پوشیدن ما در فارسی نمی‌گوییم فلانی انگشتر پوشیده، فلانی طلا پوشیده است. ولی عرب استعمال پوشش را در انگشتر و طلا و… به کار می‌برد لبس الذهب کسی که پتویی دور خودش بپیچد می‌گویند لبس مخیط در احرام حرام است، یک پتو که فرض کنید ملحفه دارد و دوخت دارد ما در فارسی نمی‌گوییم فلانی پتو پوشیده باعث تعجب می‌شود بعد بگوییم یعنی دور خودش پیچیده ولی عرب به همین می‌گوید لبس، خلط ذهنیت از یک زبان به زبان دیگر صحیح نیست مثل اینکه یک ذهنیت داریم از ترجمه ید و رجل به دست و پا یا لبس به معنای پوشش فارسی که دقیقا این نیست و لبس عربی بسی وسیع تر از پوشش فارسی است.
۱۰- مصطلح شرع مقدم بر معنای عرفی است: خیلی از جاها شرع مقدس اصطلاح دارد و اگر اصطلاحات شرع با اصطلاحات عرف فرق کند مصطلح شرعی مقدم است این زیاد مثال دارد و خیلی توضیح نمی‌خواهد.
۱۱- شناخت انواع کارهای لغویین و لزوم متن شناسی: اگر بگویند لغویان چه می‌کنند در جواب چه می‌گویید؟ معمولا می‌گویند که لغویان زحمت می‌کشند معانی لغت را جمع می‌کنند از زبان و برای ما می‌گویند یعنی آقای دهخدا زحمت کشیده و لغات فارسی را که بین مردم بوده است جمع کرده و در کتاب خویش نوشته است ولی به شما بگویم لغت حداقل پنج تا کار می‌کند یکی همین جمع و استقرای معانی؛ دو جمع معانی و تفکیک معنای حقیقی از مجازی؛ سه جمع معانی و ارجاع معانی به همدیگر؛ چهار تحلیل مفاهیم؛ پنج تفریق بین واژه‌های همسو نه همسان از نظر معنا؛ بعضی توضیح نمی‌خواهد… سه: این که بگوییم این معنا به فلان معنا باز می‌گردد ابن فارس گفت معنا عین یکی است و بقیه به آن بر می‌گردد. چهار: تحلیل کلمات: بعضی وقت‌ها یک لغوی کلمات را تحلیل می‌کند مثلا راغب اصفهانی در معجم مفردات الفاظ قرآن در واژه شکر، صبر به این کار دست می‌زند. در لغتش اقسام شکر، استعمالات مختلفش، اقسام صبر، صبر در برابر نعمت صبر در برابر بلا صبر در برابر گناه ویژگی‌های هر کدام را با تحلیل می‌آورد. پنج: فرق بین معانی مثلا فرق اباحه با تخییر چیست؟ اینکه می‌گویند أو للإباحة أو للتخییر بله هیچ‌ کسی نمی‌گوید اباحه با ضرب چه فرقی دارد؟ می‌گویند آقا خدا شفایت دهد. مثلا شتم با سبّ«فحش» چه فرقی دارد؟ فرق سبّ و شتم. ببینید لغوی‌های ما بعضی‌ از آنان کار اول را می‌کنند که جمع آوری معانی است البته نه اینکه کارهای دیگر را نکنند بلکه جمع‌آوری معانی کار اول است مثل لسان العرب، قاموس، تاج العروس، مصباح المنیر برای گروه اول خوب است. گاهی موقع نمایشگاه دوستان می‌خواهند بروند کتاب بخرند می‌پرسند چه کتابی بخریم؟ شما می‌خواهید فرق شتم و سب را بفهمید فرق بین کلمات باید فروق اللغة ابوهلال عسکری الفروق اللغویة جزایری را ببنید؛ در گسست معنای حقیقی و مجازی اساس البلاغة زمخشری نسبتا خوب است ارجاع معانی به هم معجم مقاییس اللغة ابن فارس خوب است، در تحلیل کلمات مثال زدم به راغب اصفهانی، تحلیل کلمات قرآنی نهایة ابن اثیر هم در احادیث نبوی و مجمع البحرین طریحی در الفاظ علوی و شیعه فرق بین معانی کار پنجم است که عرض کردم مثل الفروق اللغویة ابو هلال عسکری یا فروق اللغات جزایری. در ارتباط با موضوع گفتگو، مسائل قابل طرح بسیار است که قابل پیگیری در این نشست نیست؛ مثلا اجتهاد در لغت چقدر درست است اصلا درست است یا نه؟ لغوی‌های مجتهد چه کسانی هستند؟ و…
الحمدلله رب العالمین

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید